تبليغاتX
هاتف

هاتف

سحر ز هاتف مي‌خانه‌ام رسيد به‌گوش

شب را همیشه به تاریکی می شناسیم اما این بار شب من روشن است

شبم را در دلم پنهان کرده ام و دلم روشن است که این شب دلم را روشن خواهد کرد.

اما انگار دلم دیگر درد نمی کند

دلم نمی گیرد از دیگران

انگار می توانم درک کنم دیگران را

انگار به یاد دارم کسانی را که مرا از یاد برده اند

ملالی نیست بگذار فراموشم کنند

که من فراموش نشدی هستم

همواره در یادها خواهم ماند اگر به یاد همه باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 22:41  توسط مهدی سالاری  | 

دلم درد دارد از كساني كه مرا درك نمي كنند.

دلم درد دارد از كساني كه مرا فراموش كرده اند.

دلم درد دارد از كساني كه مرا با بي مهري مي آزارند.

اي همه اين كسان لطفا كمي انصاف.


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:9  توسط مهدی سالاری  | 

سلام بر كساني كه امروز به دنيا آمدند و بدرود بر  كساني كه امروز از دنيا رفتند.

آنكه آمد راهي در پيش گرفت كه به ابديت ختم مي شود. بايد آن ابديت را بسازد اگر خواهان خوشبختي است در ابديت.

و آنكه دنيا را بدرود گفت به ابديت پيوست و ديگر دستش كوتاست از تلاش براي ساختن ابديت خود

اما من و تو كه سالهاست آمده ايم و معلوم نيست كي خواهيم رفت. قبل رفتن كمي بينديشيم كه سرانجام ما چيست خوشي در ابديت يا ناخوشي براي ابد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 12:26  توسط مهدی سالاری  | 

روزي از سر كنجكاوي چوبي بلند بر سر راه مورچه اي گذاشتم تا بدانم آيا او بر اساس الگوي خاصي راهش را مي پيمايد يا نه.

مورچه تمام طول چوب را كه بر روي زمين خوابانده بودم، رفت و برگشت و در مسير اصلي خود قرار گرفت و به راهش ادامه داد.

از اين كار درسي گرفتم:

1. مورچه راهش را بلد است و هيچ چيز او را از راهش منحرف نمي كند.

2. براي رسيدن به راه اصلي اگر لازم باشد مسير طولاني هم بايد رفت.

3. براي بر طرف كردن موانع، نق زدن، مشكلي را حل نمي كند.

4. مخلوقات خداوند همه قابل احترامند چرا كه مي دانند دارند چكار مي كنند.

امروز كه به آن ماجرا فكر مي كنم ناراحتم كه چرا از آن مورچه معذرت نخواستم چرا كه براي آزمايش خود مقرورانه به خودم اجازه دادم مزاحم او شوم و مسيرش را طولاني تر كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 7:56  توسط مهدی سالاری  | 

اين نعمت الهي آرام مي بارد و همه را آرام آرام سيراب مي كند.

خدايا ما چه كرده ايم كه لايق اين همه نعمت هستيم.

تو را براي همه چيز شكر.

اگر خوبان نبودند ما بدان از گرسنگي و تشنگي مي مرديم.

خدا يا ما را بخاطر خوبانت ببخش.



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 16:7  توسط مهدی سالاری  | 

هنوز من زنده ام

اين يعني هنوز فرصت دارم

فرصت دارم به او نزديك شوم و فرصت دارم از او دور شوم.

خدايا كمكم كن تا از اين فرصت براي نزديك شدن به تو استفاده كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 8:3  توسط مهدی سالاری  | 

امروز را با ذكر يا رب العالمين شروع كردم.

اما نمي دانم با چه چيزي به پايانش خواهم برد.

شايد امروز آخرين روز زندگي من باشد.

و فردايي وجود نداشته باشد.

پس بهتر است جوري زندگي كنم كه اگر فردا نبودم حسرت امروز رانخورم.

پس براي همين روز زندگي مي كنم.

فردا را كه معلومنسيت باشم.

ديروز هم كه گذشته و آب رفته به جوب باز نمي گردد.

پس چرا غم فردا بخورم.

با اين كار امروزم را از دست خواهم داد.

تنها چيزي كه مي توانم داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 7:39  توسط مهدی سالاری  | 

روايتيست كه امام(عليه السلام) مي فرمايند:

هر چه گناه زيادتر شود آسمان در باريدن بخيل مي شود و زمين در روياندن.

بياييد هر كداممان به اندازه خود، كوچكترين گناهمان را ترك كنيم.

حتماً باران خواهد باريد.

سخت نيست اراده مي خواهد كمي صفاي دل.


+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 7:58  توسط مهدی سالاری  | 

امام حسين عليه السلام در سال 61 هجري براي اعتراض به سياست حاكم وقت و براي زنده كردن دين اسلام پا در ركاب اسب نهاد تا بلكه بتواند نظام سلطه را به زير كشد.

آن روز كه خون حسين عليه السلام بر زمين ريخت يزيد تصور كرد خلافتش از گزند مخالفين رسته!

اما خون حسين از دل هزاران مسلمان سر برآورد و در مسير تاريخ جريان يافت. و اكنون به رودي خروشان تبديل شده كه تمام قلبها را با خود مي برد.

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است.

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:17  توسط مهدی سالاری  | 

امروز صبح خيلي زود، زودتر از پرندگان از خواب بيدار شدم.

خوابم نمي برد. شب زود خوابيده بودم.

اين البته از عادات قديمي هاست.

آن روزگاري كه جعبه جادو نبود و همه با قصه شب را كوتاه مي كردند.

يادش بخير چه قدر خوب بود دور هم جمع شدن و گوش به اوسانه( قصه) بابا بزرگ دادن.

از رستم و سهراب، از ليلي و مجنون.

اما حالا نه ليلي هست و نه سهرابي.

همه چيز شده يك طرفه تلوزيون بگوند و نمايش دهد و ما مسحور او.

براي خوردن صبحانه به سروقت سفره رفتم خالي بود.

حالم گرفته شد.

شال و كلاه كردم برم نون بگيرم.

نانوايي خلوت بود

حالم جا آمد.

نوني گرفتم و خود را دعوت سفره كردم.

خوردم نون تازه را و خوردم تا سير شدم.

زورم به يك نان نرسيد.

نصفش كردم.

و نصفه را لغمه لغمه خوردم.

آرام و با حلاوت.

چيزي كه اين روزها كمتر سر سفره پيدا مي شود.

عاقلي مي گفت:

اگر مي خواهي بداني روزگارت خوب است و در مسير خدايي بنگر ببين سفره چگونه پهن و جمع مي شود.

اگر با شادي پهن شد و جمع شد خوشحال باش و گرنه يك جاي كارت مي لنگد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 8:11  توسط مهدی سالاری  |