امروز صبح خيلي زود، زودتر از پرندگان از خواب بيدار شدم.
خوابم نمي برد. شب زود خوابيده بودم.
اين البته از عادات قديمي هاست.
آن روزگاري كه جعبه جادو نبود و همه با قصه شب را كوتاه مي كردند.
يادش بخير چه قدر خوب بود دور هم جمع شدن و گوش به اوسانه( قصه) بابا بزرگ دادن.
از رستم و سهراب، از ليلي و مجنون.
اما حالا نه ليلي هست و نه سهرابي.
همه چيز شده يك طرفه تلوزيون بگوند و نمايش دهد و ما مسحور او.
براي خوردن صبحانه به سروقت سفره رفتم خالي بود.
حالم گرفته شد.
شال و كلاه كردم برم نون بگيرم.
نانوايي خلوت بود
حالم جا آمد.
نوني گرفتم و خود را دعوت سفره كردم.
خوردم نون تازه را و خوردم تا سير شدم.
زورم به يك نان نرسيد.
نصفش كردم.
و نصفه را لغمه لغمه خوردم.
آرام و با حلاوت.
چيزي كه اين روزها كمتر سر سفره پيدا مي شود.
عاقلي مي گفت:
اگر مي خواهي بداني روزگارت خوب است و در مسير خدايي بنگر ببين سفره چگونه پهن و جمع مي شود.
اگر با شادي پهن شد و جمع شد خوشحال باش و گرنه يك جاي كارت مي لنگد.