تبليغاتX
هاتف

هاتف

سحر ز هاتف مي‌خانه‌ام رسيد به‌گوش

چند کودک در کوچه توپ بازی می کنند

توپ آنها به پشت بام می افتد

توپ جلوی ناودان گیر کرده راه آب را صد می کند

شب هنگام باران تندی می بارد

آب به داخل سقف رخنه می کند

سقف فرو می ریزد

زیر آن سقف یک خانواده پنج نفره زندگی می کردند

همه زیر آوار می مانند و از دنیا می روند

خون این افراد به گردن کیست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:24  توسط مهدی سالاری  | 

چقدر خنده دار است

به باغبان شهرمان پول می دهیم که از گلها مراغبت کند و ما را از چیدن آن منع کند!!! .

به رفته گر محله حقوق می دهیم تا آشغالهای ریخته شده مان را بروبد.

و... .

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:27  توسط مهدی سالاری  | 

چند روز پیش به همراه دوستان به اردو رفتم در راه رفت چندان خوب نبود و اما در راه برگشت دوستان هم کوپه ای را خودمان انتخواب کردیم. شش نفر در یک کوپه. از عصر سوار شدن تا ظهر پیاده شدن این کوپه دائم شلوغ بود و سروصدا. دیگر هم مسافرا از این کوپه دیدن می کردند تا کمی از طول مسیر راه را بکاهند. ما شش نفر می گفتیم و می خندیدیم و کلیپ ضبط می کردیم از خودمان. گاهی جمعیت کوپه به ۱۲ تا ۱۳ نفر می رسید یک واگن در اختیار هم اردوی هایمان بود گروهی از این همه خنده گله می کردند اما کم بودند و بسیاری می گفتند که شما هرکدام باید در یک کوپه می بودید تا همه از این سرزندگی برخوردار باشند.

۳ نفر برادران نریمانی بودند( کوت خنده) یک عرب داشتیم ( فامیلش عرب بود) عامل خنده و آقای بازوبندی کمک کار خنده و من ترمز خنده در برخی اوقات و گاهی عامل تشدید کننده خنده.  

مهمترین آرزوی کوپه ۶ ( کاش همیشه از اردو برگردیم.)  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:4  توسط مهدی سالاری  | 

امروز اولين روز مابقي عمر من است

آن را پاس خواهم داشت تا به هنگام رفتن به فريادم برسد.

امروز نخواهم گذاشت شيطان مهمانم شود يا من مهمانش نخواهم شد. خدايا كمكم كن اين مهم را عملي كنم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:20  توسط مهدی سالاری  | 

مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان مي بيند سگي به دختر بچه اي حمله كرده است.

مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير مي شود

سرانجام سگ را مي كشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد.

پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و مي گويد:

« تو يك قهرماني »


فردا در روزنامه ها مي نويسند :

" يك نيويوركي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد "


آن مرد ميگويد :

« اما من نيويوركي نيستم »


پس روزنامه هاي صبح مينويسند :

" آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد "


آن مرد دوباره ميگويد :

«اما من آمريكايي نيستم»



« خوب ، پس تو اهل كجا هستي ؟ »



« من ايراني هستم »!



فرداي آنروز روزنامه ها اينگونه مي نويسند :

« يك تندروي مسلمان ، سگ بي گناه آمريكايي را كشت »!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:1  توسط مهدی سالاری  | 

در بهار برف باریدن نوبر است ولا.

این نعمت است یا...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 18:29  توسط مهدی سالاری  | 

آمد و شد آنقدر تکرار شده است که تکرارش ملال آور است و گذر زمان در او از یاد رفته .

این عمر من و تو است که می گذرد و مارا پندی نیست از این عبور.

سال گاو است خدا کند ما گاو نباشیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:48  توسط مهدی سالاری  | 

به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:44  توسط مهدی سالاری  | 

به دنبال کسی می گردم تا کمی با او از همه چیز بگویم از همه چیز.

اینکه چرا ترافیک است؟

چرا هوا آلوده است؟

چرا باران کم می بارد؟

چرا خوبان مظلومند؟

چرا کسی به فکر خودش نیست؟

چرا خدا از یادها رفته؟ 

چرا امام زمان نمی آید؟

چرا دین پوستینی وارونه شده؟

و ... .

تو می دانی چرا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 13:51  توسط مهدی سالاری  | 

الحر عبد اذا طمع و العبد حر اذا قنع

آزاد عبد می شود اگر طمع کند و عبد آزاد است اگر قناعت کند.

 قناعت بالاتین ثروت است. (امام علی علیه السلام) 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:28  توسط مهدی سالاری  |