دیر از خواب بیدار شدم و دیر هم به سر کار رفتم. سوار موتور شدم و راه افتادم. در ذهنم، هزاران فکر جیک جیک میکرد، گرانی اجاره خانهها از مهمترین دل مشغولیهایم بود. (انصاف هم خوب چیزی است به خدا. پول خرید ماشین پسرشان را هم میخواهند از مستأجر بدبخت بگیرند.)
بوق شیپوری کامیونی بزرگ فکرم را پاره کرد، از کنارم موتوری باسرعت رد شد، جیغ رانندهاش هم به دنبالش بود. هنوز گیج بوق شیپوری کامیون بودم که پیکانی بدون زدن راهنما پیچید، خدا رحم کرد. به چهارراه رسیدم، چراغ راهنما خراب بود و همه حق تقدم داشتند و جالب بود که، هیچ کس هم حاضر نبود از حق خود بگذرد، گرهی بود که با دندان هم باز نمیشد. به هر سختی که بود رد شدم، و تا به دفتر رسیدم، چند بار اعصاب به همریختهام را مرتب کردم. کوچههای مال رو را کردهاند ماشین رو، خیابانهای کم عرض کالسکه رو را هم، ماشین پارک میکنند و اگر دوبله هم پارک شود، چه شود. موتور سوار، حریم پیاده رو را میشکند، عابر پیاده پشت چراغ نمیایستد، تصادف بسیار عادی است به حدی که اگر روزی سر چهارراه، چند تصادف صورت نگیرد، پلیس استعفا میدهد.
شهر، شهر مشنگه
از همه رنگه
آدمهای جور واجور داره
دیدنش اعصاب رو بهم میریزه
آیییی بیخونه
آیییی بیاعصاب
بودو بورو تو خونه
شهر شهر مشنگه.
اگر با رفتن مال تجربه ای تازه کسب کردی يک قدم به ثروت نزديک شده ای، چون ديگر مالت را برای کسب آن تجربه از دست نخواهی داد.
