تبليغاتX
هاتف

هاتف

سحر ز هاتف مي‌خانه‌ام رسيد به‌گوش

60 سال قبل و به اميد يافتن هويت، گيوه بركشيد تا موطني دست و پا كند. و ديواري كوتاهتر از فلسطين نيافت و به بهانه اينكه آن سرزمين، ديار بني اسرائيل است و سرزمين مقدس موسي، از آن ديوار بالا رفت.

و اينك آن نوزاد كوچك، 60 ساله شده. اما همچنان كوتوله باقي مانده است. خونها خرد تا بلكه قدري قد كشد، اما نكشيد. و هنوز مي­ترسد از آزار مگسي و زخم سنگي. با هر سرمايي مي­چايد و با هر گرمايي، گرمازده مي­شود. او همچنان شير از پستان مادري مي­خورد كه خود نيز منفور است.     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:57  توسط مهدی سالاری  | 

و خداوند انسان را آفرید و او را عقل داد تا چراغ راهش باشد، و به او خوب و بد را آموخت. به او میل به شهوت داد تا از آن برای تکثیر نسل خود سود جوید. و همسری از جنس خودش به او داد تا در کنار او آرامش یابد.

او روابط جنسی دو زوج در خفا حتی از چشم فرشتگانش را بسیار نکو دانست،  و می دانست، آرامشی که در خلوت است در جلوت نیست. اما انسان در مسیر دیگری گام برداشت و آرام آرام پرده­ها را کنار زد و روابطش را از اندرون به برون آورد. امروزه در دنیا روابط سکسی بسیار رواج پیدا کرده تا جایی که انسانِ سرور مخلوقات را، به پس­ترین درجه حیوانیت کشانده و تنها ناطقیت او را از حیوان متمایز می­کند. انسان برای هیچ چیز مرزی قائل نمی­شود و می­پندارد با شکستن مرزها، به قله لذایذ دست خواهد یافت. این یک پندار باطلی است. چرا که اشتهای سیری ناپذیر انسان در شهوت به هیچ مرزی قانع نیست و آنچه برای او جذابیت دارد، تازگی آن چیز است و چون کهنه گردد به دور افکنده خواهد شد. این طبیعت انسان است.           

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط مهدی سالاری  | 

اي نام تو بهترين سرآغاز

بي نام تو نامه كي كنم باز

اي ياد تو مونس روانم

جز نام تو نيست بر زبانم

هم قصه نا نموده داني

هم نامه نا نوشته خواني

از ظلمت خود رهاييم ده

با نور خود آشناييم ده

                     (سعدي)

اين شعر مرا به سالهاي دور برد، روزگاري كه هنوز خرد بودم و تنها مشكل من ازبر كردن اين شعر بود. چيزي نزديك به 17 سال قبل دوران سراسر بي­خيالي ابتدايي. براي همين آن را پست كردم شايد شما را نيز ببرد.

از هرچيزي كه مرا به گذشته­ام برگرداند استقبال مي­كند و سريال شهريار به خوبي اين نقش را بازي مي­كند. گاهي چنان احساساتي مي­شوم كه اشك در چشمانم حلقه مي­زند، اما از دست اين غرور مردانه مزخرف، بر همان لب مشك خشك مي­شود.    

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:52  توسط مهدی سالاری  | 

بر روی سخره ای نام خود را خواندم

همین جا بود بله همینجا بر رویسخره نام من بود.

در صحرایی خشک و لم یزرع

بر تکه آجری قرمز روی یک مزار

آری انسان با دیدن مزار خود چه می اندیشد؟

                                         (سیاب) 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:40  توسط مهدی سالاری  | 

مدتها بود به این فکر می‌کردم که چرا شهرداری نسبت به چاله‌ها و دست‌اندازهای خیابان توجهی ندارد و گاهی در برخی خیابا‌ن‌ها هم عمداً چاله می‌کند. تا اینکه متوجه شدم این ارگان خدوم مردمی علاوه بر مکیدن خون مردم  به دنبال اشتغال‌زایی نیز هست.

هر دفعه که وسیله نقلیه‌ای به چاله می‌افتد پباید آچار به دستی باشد تا آن را سفت کند.

اگر تصادفی هم صورت بگیرد، چه بهتر زیرا چند نفر با هم وارد بازار کار می‌شوند. صافکار، نقاش، تعمیر‌کار، جراح، داروساز، پزشک، راننده آمبولانس و ... .

خداییش کجای دنیا سراغ دارید که با کندن یک چاله وسط خیابان بدون هیچ هزینه‌ای این قدر شغل ایجاد شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:4  توسط مهدی سالاری  |