تبليغاتX
هاتف

هاتف

سحر ز هاتف مي‌خانه‌ام رسيد به‌گوش

و چون سنگ لحد را گذاشتند دلم گرفت و خاک که بر سنگها ریختند دلم ترکید. و تاریکی تنها مونسم بود و ترس از در و دیوار می بارید. امیدم تنها خدایی بود که در دنیا کمتر به یادش بودم. این من بودم که تنها بود و تنها خدا بود که می توانست کاری کند اما برایش کاری نکرده بودم که توقع کاری داشته باشم. یک روز گذشت و من همچنان تنها بودم و چه بسیار سخت بود بی خدا بودن. نه دوستی به دادم رسید و نه آشنایی.

اما نمی دانم چه کسی بود که سنگی بر سنگ قبرم کوبید و فاتحه ای خواند و چه بسیار کارساز بود خدایش بیامرزد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:27  توسط مهدی سالاری  | 

معلم کمی دیر آمد و چون آمد غمگین بود. آرام پشت میز نشست و آیاتی از قرآن را با تلاوتی زیبا خواند و پس از آن اشک امانش نداد و ما متعجب از اين رفتار.

كمي كه آرام گرفت، لب به سخن گشود « امام خمینی رحلت کرده اند» و باز گریه. ما که نمی دانستیم چه اتفاقي افتاده، چندان ناراحت نشدیم. مدرسه تعطیل شد و البته ما خوشحال.

سوم ابتدایی بودم در گوشه از روستای دور افتاده و بی خبر از همه چیز. و امروز پس از سالها از فراغ او که هنوز نمی شناسمش قدری به خود می آیم که چه کرد او که چنین جاودانه شد.  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:29  توسط مهدی سالاری  | 

اين فقط يك شوخي است شما باور نكنيد. بهشت كجا و مشهد كجا البته من بهشت را نديده­ام، اما آنطور كه مي­گويند، مشهد نبايد بهشت باشد.

 خيبان­ها چاله چاله، كوچه­­ها پاره پاره، هيچ كس هم نيست به فكر چاره. شهرداري هم، درمانده از اين همه ناله، خودش كرده مردم را  بيچاره.

فرهنگ شهر نشيني به ندرت پيدا مي­شود، فرهنگ ترافيك را هم كه پيشي خورده، نه ماشيني به احترام عابر ترمز مي­كند و نه عابري از ترس ماشين پشت خط مي­ايستد. چهره شهر در هم برهم است ساختمانها بدون هيچ الگويي ساخته مي­شوند و قد مي­كشند. البته از انصاف هم نبايد گذشت كه هر شهر مهاجر پذيري اين مشكلات را دارد، ليكن مشهد الرضا را بايد در خور او ساخت.    
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:17  توسط مهدی سالاری  |