اما نمی دانم چه کسی بود که سنگی بر سنگ قبرم کوبید و فاتحه ای خواند و چه بسیار کارساز بود خدایش بیامرزد.
سحر ز هاتف ميخانهام رسيد بهگوش
اما نمی دانم چه کسی بود که سنگی بر سنگ قبرم کوبید و فاتحه ای خواند و چه بسیار کارساز بود خدایش بیامرزد.
معلم کمی دیر آمد و چون آمد غمگین بود. آرام پشت میز نشست و آیاتی از قرآن را با تلاوتی زیبا خواند و پس از آن اشک امانش نداد و ما متعجب از اين رفتار.
كمي كه آرام گرفت، لب به سخن گشود « امام خمینی رحلت کرده اند» و باز گریه. ما که نمی دانستیم چه اتفاقي افتاده، چندان ناراحت نشدیم. مدرسه تعطیل شد و البته ما خوشحال.
سوم ابتدایی بودم در گوشه از روستای دور افتاده و بی خبر از همه چیز. و امروز پس از سالها از فراغ او که هنوز نمی شناسمش قدری به خود می آیم که چه کرد او که چنین جاودانه شد.
اين فقط يك شوخي است شما باور نكنيد. بهشت كجا و مشهد كجا البته من بهشت را نديدهام، اما آنطور كه ميگويند، مشهد نبايد بهشت باشد.
خيبانها چاله چاله، كوچهها پاره پاره، هيچ كس هم نيست به فكر چاره. شهرداري هم، درمانده از اين همه ناله، خودش كرده مردم را بيچاره.