هنوز هوا گرگ و میش بود خنکای صبح گاهی قدری صورتم را آزار می داد کفش هایم را پوشیدم و هنوز به امباری وارد نشده بودم که صدای قربان علی میخ کوبم کرد. حاضری؟ با فریادی بلند تری گفتم: دیر نمی شود.
عمباری شلوغ بود اما می دانستم تفنگ دو لول کمر شکن را کجا گذاشته ام. با عجله آن را برداشتم و به در حیاط دویدم. دوربین یادم رفت برگشتم و آن را نیز برداشتم. قربان علی کنار در چوبی دو لت حیاط روی تخته سنگی که پدرم سالها پیش آن را برای سر در حیاط آورده بود نشسته بود و دستانش را پایه چانه اش کرده و به زمین خیره شده بود.
تا دشت سه ساعتی راه بود باید پیاده می رفتیم. صدای جیرجیرک ها هنوز خاموش نشده بود. برخی از ستاره های پرنور هنوز با خورشید در جدال بودند اما چوپان ده بیدار بود و به دنبال رمه اش آرام آرام از ده دور می شد. قربان علی هنوز به حرف نیامده بود من هم خیلی تمایلی به صحبت کردن نداشتم و بیشتر دوست داشتم سکوت پگاه را گوش کنم.
یک ساعتی گذشت و خورشید کمی از کوه فاصله گرفته بود و اندک اندک تیر گرمایش را تیز می کرد. کاش کلاه حصیری ام را برداشته بودم. چیزی به ساعت هفت نمانده بود که به چشمه آب مروارید رسیدیم. تنها جایی که ...
ادامه در پست بعدی.

