تبليغاتX
هاتف

هاتف

سحر ز هاتف مي‌خانه‌ام رسيد به‌گوش

به نظر شما ما چقدر خود را می بینیم؟

آیا ما صاحب دست و پایمان هستیم یا آنها صاحب ما؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:17  توسط مهدی سالاری  | 

 كدام يك از اين دو نفر عاقلند؟
يكي در دنيا در پي خوشي است و هر آنچه لذت دارد را تجربه مي كند و آن را بهشت خود مي داند.
و ديگري از دنيا به قدر نياز بهره مي برد و بر خود سخت مي گيرد و از گناه مي پرهيزد.
لطفا نظر خود را بگوييد. متشكرم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:15  توسط مهدی سالاری  | 

تنها جايي كه قوچها براي خوردن آب به آنجا مي آمدند.

آبي به سر و صورت زدم و زير سايه درخت بلوط كهن سال سفره صبحانه را پهن كردم؛ تا نيم ساعت ديگر سرو كله قوچها پيدا خواهد شد، بايد عجله كنيم. اين اولين سخني بود كه قربان علي بر زبان آورد.

بعد از صبحانه كمي دور تر كنار قلوه سنگي بزرگ به كمين نشستيم، تا آمدن شكار كمي طول كشيد، خواب پلكانم را سنگين كرده بود، لختي خوابيدم، اما دست قربان علي خواب را از من ستاند.

نوك انگشت او جهت شكار را نشانم داد، تفنگ را برداشتم و هنوز دو زانو نشده بودم كه زير زانوي راستم گلي كوچك به من چشمك زد، چه خلقت زيبايي و چه ظرافت با نظمي، گل زيبا مرا ميخ­كوب خود كرد و از شكار بازم داشت.

نگاه سنگين قربان علي مرا از لذت بيرون كشيد، تفنگ را به سوي شكار نشانه گرفتم.

سه تا بودند از دوربين تفنگ اندازه هر كدام را انداز ورنداز كردم، وسطي از همه بزرگتر بود. خط پشت قوچ را دنبال كردم، علفهاي بلند دم اسبي با هر نسيمي تكان مي خوردند و در باد مانند يال اسب مي رقصيدند، اين زيبايي مرا مدهوش كرده بود، به شكار فكر كردم كه با چه لذتي در اين علفزار مشغول چريدن است.

لوله تفنگ را حدود نيم متر بالاتر آوردم و شليك كردم. شكار فرار كرد. اي بابا به خطا رفت! قربان علي با صدايي آرام و تراشيده گفت: تير را تو به خطا زدي تا شكار را از لذت چريدن در اين صحرا محروم نكني.   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:41  توسط مهدی سالاری  |