تبليغاتX
هاتف

هاتف

سحر ز هاتف مي‌خانه‌ام رسيد به‌گوش

در می زنند می پرسم کیست؟ می گوید:

- همان بنده خدایی که دیروز مشک آبت را آورد. باز کن برای بچه هایت غذا آورده ام. می شناسمش. دیروز در راه خانه دیدمش کمک کرد مشک آب را تا خانه بیاورم در را باز کردم. می گویم:

- خدا خیرت دهد خدا خودش بین علی و من قضاوت کند.

دیروز شکایت علی را پیشش کرده بوده بودم گفته بودم شوهرم در یکی از مرزها شهید شده و حالا من باید برای مردم کار کنم تا شکم بچه هایم را سیر کنم.

مرد با همراهش به داخل خانه می آید. کیسه ای بر دوشش است می پرسد:

- می خواهم ثوابی کرده باشم تو نان می پزی تا من بچه ها را سرگرم کنم یا تو بچه ها را سرگرم می کنی تا من نان بپزم؟

می گویم که نان پختن واردم. قدری خرما و گوشت از کیسه اش بیرون می آورد و سراغ بچه ها می رود. من آرد  را خمیر کردم. چونه ها  را که ساختم سراغ مرد رفتم.

نشسته پیش بچه ها و غذا به دهانشان می گذاردو می گوید علی را حلال کنید که در حق تان کوتاهی کرده. می گویم:

بنده خدا خمیر آماده است تنور را آتش كن.

سر تنور مي رود و سر به تنور نزديك ميكند و چيزهايي زمزمه مي كندچونه ها را برمي دارم كه صداي همسايه تكانم مي دهد.

- هيچ معلوم هست اينجا چه خبر ايت اين كيست اينجا؟

از راه رسيده و حيرت زده ما را تماشا مي كند. برايش از مرد مي گويم نمي گذارد حرفم تمام شود. مي گويد:

- اين غريبه اميرالمومنين علي است كه بر سر تنور ايستاده.

 دست و پايم شل شد. هراسان به سمتش رفتم.

- شرمنده ام يا علي شرمنده ام.

چهره ي گداخته اش را را از دهانه تنور بر مي گيرد و رو به من مي كند.

- من شرمنده ام از كوتاهي كه در حق تو شده است.   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 15:59  توسط مهدی سالاری  | 

و باز کوفیان اما این بار در کربلا بر فرق هستی شمشیر فرود آوردند.

ای کوفیان! ای خیمه شب­بازان تزویر و ریا! ای سایه­های جاهل خنجر به دست! ای ناجوان مردان جنگ! شما را چه می­شود؟

وای برشما که چه جاهلانه خنجر به دست می­گیرید و چه لجوجانه خون بهترین مخلوق زمین را می­ریزید.

وای بر شما که چگونه زر و سیم دنیا، چشمانتان را کور کرده است تا نتوانید بین نور و ظلمت تفاوتی قائل شوید.

وای بر شما که چه خوش داشتید حرمت مهمان کربلا. خود می­خوانید و خود بر او می­تازید.

     

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:3  توسط مهدی سالاری  | 

صبح زود برای گرفتن نون به نانوایی رفتم شلوغ نبود سر سخن را با یکی مثل خودم باز کردم گفت هوا چند روزی ست که ابری است و چیزی نمی باره. گفتم خدا می خواد ببارونه اما به چه بهونه ای. گفت راست می گی نه رحمی داریم و نه مروتی ما به همدیگه رحم نمی کنیم و انتظار داریم خدا به ما رحم کنه. گفتم ما متاسفانه به حق خود هم قانع نیستیم و حق خوری هم که ماشاءالله فت و فراون شده. می خواست ماجرایی را تعریف کنه که نوبتش شد. نونش رو گرفت و گفت خدا حافظ و رفت.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:13  توسط مهدی سالاری  | 

دوستم می گفت باید می دانستم اگر به فکر او نباشم او هم به فکرم نخواهد بود چند روزی بی خیالش شدم و خواستم مثلا تلافی کنم اما اتفاقی نیفتاد و مجبور شدم برگردم و به حرفاش گوش کنم اولش کمی سخت بود اما جواب داد. گفتم فکر نکن خدا به تو نیاز دارد بلکه تو به او نیاز داری و اگر تحویلش بگیری او صد برابر تحویلت می گیره. 

شما هم امتحان کنید. ( کمی خدا را تحویل بگیرید ) 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:23  توسط مهدی سالاری  | 

امتحانات میان ترم به پایان رسید و نمرات آمد. اگر کسی نمره نمی آورد مجاز به ادامه دوره نبود.

یکی از بچه ها گفت نمرها آمده و از من پرسید مجاز شدی گفتم آره اما نمرم کم شده گفت زمان برای جبران هست. خوشحال شدم.

 به یاد قیامت افتادم که همه کارنامه هایشان را می گیرند و زمان برای جبران نیست. نکنه آنجا مجاز نباشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 17:36  توسط مهدی سالاری  |