- همان بنده خدایی که دیروز مشک آبت را آورد. باز کن برای بچه هایت غذا آورده ام. می شناسمش. دیروز در راه خانه دیدمش کمک کرد مشک آب را تا خانه بیاورم در را باز کردم. می گویم:
- خدا خیرت دهد خدا خودش بین علی و من قضاوت کند.
دیروز شکایت علی را پیشش کرده بوده بودم گفته بودم شوهرم در یکی از مرزها شهید شده و حالا من باید برای مردم کار کنم تا شکم بچه هایم را سیر کنم.
مرد با همراهش به داخل خانه می آید. کیسه ای بر دوشش است می پرسد:
- می خواهم ثوابی کرده باشم تو نان می پزی تا من بچه ها را سرگرم کنم یا تو بچه ها را سرگرم می کنی تا من نان بپزم؟
می گویم که نان پختن واردم. قدری خرما و گوشت از کیسه اش بیرون می آورد و سراغ بچه ها می رود. من آرد را خمیر کردم. چونه ها را که ساختم سراغ مرد رفتم.
نشسته پیش بچه ها و غذا به دهانشان می گذاردو می گوید علی را حلال کنید که در حق تان کوتاهی کرده. می گویم:
بنده خدا خمیر آماده است تنور را آتش كن.
سر تنور مي رود و سر به تنور نزديك ميكند و چيزهايي زمزمه مي كندچونه ها را برمي دارم كه صداي همسايه تكانم مي دهد.
- هيچ معلوم هست اينجا چه خبر ايت اين كيست اينجا؟
از راه رسيده و حيرت زده ما را تماشا مي كند. برايش از مرد مي گويم نمي گذارد حرفم تمام شود. مي گويد:
- اين غريبه اميرالمومنين علي است كه بر سر تنور ايستاده.
دست و پايم شل شد. هراسان به سمتش رفتم.
- شرمنده ام يا علي شرمنده ام.
چهره ي گداخته اش را را از دهانه تنور بر مي گيرد و رو به من مي كند.
- من شرمنده ام از كوتاهي كه در حق تو شده است.
