تبليغاتX
هاتف

هاتف

سحر ز هاتف مي‌خانه‌ام رسيد به‌گوش

مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان مي بيند سگي به دختر بچه اي حمله كرده است.

مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير مي شود

سرانجام سگ را مي كشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد.

پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و مي گويد:

« تو يك قهرماني »


فردا در روزنامه ها مي نويسند :

" يك نيويوركي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد "


آن مرد ميگويد :

« اما من نيويوركي نيستم »


پس روزنامه هاي صبح مينويسند :

" آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد "


آن مرد دوباره ميگويد :

«اما من آمريكايي نيستم»



« خوب ، پس تو اهل كجا هستي ؟ »



« من ايراني هستم »!



فرداي آنروز روزنامه ها اينگونه مي نويسند :

« يك تندروي مسلمان ، سگ بي گناه آمريكايي را كشت »!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:1  توسط مهدی سالاری  | 

در بهار برف باریدن نوبر است ولا.

این نعمت است یا...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 18:29  توسط مهدی سالاری  | 

آمد و شد آنقدر تکرار شده است که تکرارش ملال آور است و گذر زمان در او از یاد رفته .

این عمر من و تو است که می گذرد و مارا پندی نیست از این عبور.

سال گاو است خدا کند ما گاو نباشیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:48  توسط مهدی سالاری  |