تبليغاتX
هاتف

هاتف

سحر ز هاتف مي‌خانه‌ام رسيد به‌گوش

چند روز پیش به همراه دوستان به اردو رفتم در راه رفت چندان خوب نبود و اما در راه برگشت دوستان هم کوپه ای را خودمان انتخواب کردیم. شش نفر در یک کوپه. از عصر سوار شدن تا ظهر پیاده شدن این کوپه دائم شلوغ بود و سروصدا. دیگر هم مسافرا از این کوپه دیدن می کردند تا کمی از طول مسیر راه را بکاهند. ما شش نفر می گفتیم و می خندیدیم و کلیپ ضبط می کردیم از خودمان. گاهی جمعیت کوپه به ۱۲ تا ۱۳ نفر می رسید یک واگن در اختیار هم اردوی هایمان بود گروهی از این همه خنده گله می کردند اما کم بودند و بسیاری می گفتند که شما هرکدام باید در یک کوپه می بودید تا همه از این سرزندگی برخوردار باشند.

۳ نفر برادران نریمانی بودند( کوت خنده) یک عرب داشتیم ( فامیلش عرب بود) عامل خنده و آقای بازوبندی کمک کار خنده و من ترمز خنده در برخی اوقات و گاهی عامل تشدید کننده خنده.  

مهمترین آرزوی کوپه ۶ ( کاش همیشه از اردو برگردیم.)  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:4  توسط مهدی سالاری  | 

امروز اولين روز مابقي عمر من است

آن را پاس خواهم داشت تا به هنگام رفتن به فريادم برسد.

امروز نخواهم گذاشت شيطان مهمانم شود يا من مهمانش نخواهم شد. خدايا كمكم كن اين مهم را عملي كنم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:20  توسط مهدی سالاری  |